تبلیغات
موفقیـتـی هــــا
دنیای ما پر از فرداست...

خان الکی

نویسنده :آرزو صدوقی
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-03:50 ب.ظ

نه خانی امده و نه خانی رفته!

اشتباه نکنید نمی خوام درباره ی این ضرب المثل صحبت کنم

هدفم تفکر همه یا هیچه !

راستش این جمله فقط یک ضرب المثل نیست بلکه به نظر من درباره ی تفکر همه یا هیچ صحبت می کنه ، تفکری که یا من باید خان باشم یا اصلا نباشم و این تفکر همه یا هیچ باعث می شه اگر نمی تونیم در موضوعی بهترین باشیم حاضر نباشیم حتی برای رسیدن به قسمتی از اون تلاش کنیم. یکی از دلایل  این نوع تفکر، راضی نگه داشتن دیگرانه و چون افراد متفاوت ، سلایق مختلفی دارند فرد تصمیم میگیرد بهترین باشد تا پاسخگوی هرنوع سلیقه ای باشد و چون همواره بهترین بودن راحت نیست به این عملکرد همه یا هیچ روی می آورد و تمام توانایی های خود را چون بهترین و قوی ترین نیستند به کار نمی گیرد.

پس بهتره برای دوری از این تفکرو آثارآن در درجه ی اول به یاد داشته باشیم که طرز تفکر دیگران درمورد ما اهمیت چندانی ندارد و اینکه هرگاه به موفقیت هایی هرچند کوچک رسیدید ، آن موفقیت را جشن بگیرید و با این کار به خود بقبولانیم که اهمیت تلاش بیشتر از نتیجه کسب شده است.



نوع مطلب : منحصر به نویسنده 

ویژگی بی اراده ها

نویسنده :آرزو صدوقی
تاریخ:شنبه 5 شهریور 1390-03:58 ق.ظ

اگر ویژگی های زیر رو در کسی دیدید به احتمال قوی با فردی روبه رو شده اید که نه تنها نسبت به دیگران بی تفاوت اند ، نسبت به زندگی خودشان هم احساس مسئولیت نمی کنند :

از حق خود دفاع نمی کنند.

دنبال بهانه اند برای توجیح کم کاری خود.

امروز و فردا می کنند.

کارشان را جدی نمی گیرند.

آرزوهای بزرگی دارند که برای نرسیدن به آنها دیگران را مقصر می دانند.

فقط از توانایی های خود صحبت می کنند و هرگز دست به عمل نمی زنند.

ادعا می کنند که قوی هستند اما برای شانه خالی کردن از انجام وظیفه ، ضعف های کوچک را بهانه می کنند.

اگر در دیگری صفت برتری را ببینند به هر نحوی سعی می کنند نشان دهند که از او بهترند!

برای نپذیرفتن  اشتباهات خود دلیل می آورند اما اگر دیگری اشتباه کند او را توبیخ می کنند.



نوع مطلب : منحصر به نویسنده 

" نامه ای به خدا "

تاریخ:یکشنبه 16 مرداد 1390-12:04 ب.ظ

"خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری ،من خدای همچون تو دارم و تو، خدای همچون خود نداری"

                                                                              

پسرک دائمنا این جمله ی مادرش رو به یاد میاره و هر وقت که به اون فکر میکنه به نظرش غیر ممکن میاد که این جمله ی مامانش درست باشه:"ببین پسر خوشکلم ،تو میتونی به راحتی ،هر چیزی رو که دوست داری  از خدا بخواهی و چون تو بچه ای و معصوم ،خدا هر چه زودتر دعای تو رو قبول میکنه".پسرک هر وقت که این جمله به ذهنش میرسه با خودش میگه: "آیا واقعا چنین چیزی امکان داره؟آیا واقعا خدا حرف ما بچه ها رو باور میکنه و زود زود اونا رو براورده میکنه؟"

تا اینکه سرانجام  پسرک تصمیم میگره که یه نامه ای برای خدا بنویسه، و اون چیزهایی که دوست داره رو از خدا بخواد و سرانجام یه روز نامه ی خودشو اینطوری شروع می کنه به نوشتن.

"سلام خدا ،اسم من علی است.کلاس اول دبستانم.مامانم منو علی جون صدا میکنه ،و بابام ،که خدا کنه مردم کمتر آشغال بیرون بریزن ،تا کار اون تو شهرداری آسونتر باشه و نخواد با کمری که درد میکنه آشغالو رو جمع کنه ،منو جیگر بابا صدا میزنه.مامانم همیشه به من میگه تو هرچی رو که از خدا بخواهی ،خدا چون تو بچه ای سریع اونو به تو میده.حالا من می خوام ببینم آیا مامان جونم راست می گه یا مثل بابام که دو ساله بهم قول داده که برام یه دوچرخه بخره ،دروغ میگه.

خوب خدای خوب و گلم ،اولین چیزی که من از تو می خوام اینه که هر چه زودتر منو بزرگ کنی تا من برم جای بابام کار کنم و بابام نخواد با کمری که درد می کنه و دکتر گفته که باید عمل بشه،واسه من و مامانم بیشتر از این زحمت بکشه و اذیت بشه.دومین چیزی که ازت می خوام اینه که به ماهم مثل خاله زهرام ،پول بدی تا مامانم مجبور نباشه لباس های کهنه ی اونو بپوشه و هر وقت که اونو میبینه به قول خودش از خجالت آب بشه.سومین چیز ،یه دوچرخه ی خوبه که من با اون جلوی بچه های محلمون بازی کنم و نخوام هر دفه از سعید بخوام که اون دوچرخشو به من بده، و اونم بگه که بابام گفته دوچرختو دست بچه فقیرها نده.چهارمین چیزی که ازت می خوام اینه که دعای مامانمو که سر نماز همش میگه "خدایا دیکس کمر مش غلام رو خوب کن"رو قبول کنی ،اگرچه نمی دونم این دیکسی که مامانم میگه چیه و کیه و از جون بابام چی می خواد،ولی اگه مثل مشت عباسه که به خاطر 100 هزار تومن پول که بابام برای دل درد مامانم از اون گرفته و حالا دست از سر کچلمون بر نمیداره ،ازت می خوام که ما رو از شر اون خلاص کنی.پنجمین چیزی که ازت می خوام اینه که به آقا جعفر ،بنای سر کوچمون بگی که بیاد و سقف خونمون که خراب شده رو درست کنه ،چونکه همین چند ماه قبل بود که سقف خونمون یه هو ریخت رو سر آبجی کوچکم که تازه داشت 10 ماهش میشد، و حالا هر وقت از مامانم سوال میکنم که آبجی لیلا کجاست گریه می کنه و می گه عزیزم اون رفته پیش خدا.ششمین چیزی که ازت می خوام اینه که ،بابا دست از سر خواهر ما برداری و بذاری اون بیاد پیش ما،تو با اون چیکار داری؟اون تازه داشت 10 ماهش میشد و اصلا هم نمی تونست راه بره ،حالا چه طوری اومده پیش تو نمیدونم!.خوب بگذریم چیز بعدی که ازت می خوام اینه که به من هم یه دونه موبایل بدی تا مامانم با اون زنگ بزنه و نخواد واسه زنگ زدن بره خونه ی اکرم خانومینا.در ضمن این موبایل های چینی هم باشه طوری نیست ،بهت قول می دم که زمینش نزنم.

پسرک لحظه ای با خودش فکر می کند که دیگه چی می خواست و نا خودآگاه فکر شو رو کاغذ می نویسه :

"دیگه چی می خواستم؟.....آها یادم اومد در ضمن یادت باشه که دیگه این خواهری که تو شکم مامانم است و پیش خودت نبری چون که اگه این کارو کردی من باهات قهر میکنم و دیگه هیچ وقت برات نامه نمی نویسم.راستی یادم رفت که بگم اگه به من دوچرخه بدی قول می دم که برم و واسه مامانم هر چی که می خواد بخرم و صبح ها هم زود به مدرسه برسم تا معلم منو به خاطر دیر رسیدن به کلاس، کتک نزنه.

خوب خدای خوب و خوشکلم ،این چیزهای که بهت گفتمو آماده کن که اگه تو به قولت وفا کنی من هم قول می دم شبهای که غذایی واسه خوردن نداریم بهونه نگیرم و مامانمو نزنم و گریه نکنم.خوب ،پس فعلا اینا رو برام بفرست تا بعدا چیزهای دیگه ای مثل اینکه ،"ای کاش مامان منو هم مثل زلیخا خوشکل می کردی"،و خیلی از چیز های دیگه ازت بخوام.پس فعلا خدا حافظ. 






  • تعداد صفحات :22
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...