تبلیغات
موفقیـتـی هــــا - سرکوب من!
دنیای ما پر از فرداست...

سرکوب من!

تاریخ:دوشنبه 6 تیر 1390-01:05 ق.ظ

 

سرکوب من

سرکوب ما

 

شاید سرکوب همه وقتی اغاز شد

که:

نتونستیم یا نشد یا نذاشتن

چیزی رو که دقیقا میخوایم بگیم

از چه زمانی؟؟؟؟

از زمانی که اطرافیانم و عزیزترین کسانم یعنی

پدر و مادرم و یا پدران و مادرانمان تلاشی از سر خودخواهی کردن

تلاشی برای شاد شدن خودشون

برای چشیدن این حس که کلمه ی بابا یا مامان رو از زبان من بیرون بکشند.

یعنی باور نکرده بودند که من فرزندشانم؟


 

این واقعیته؟؟؟؟

از بابت شادیشان خوشحالم.

ولی این واقعا اولین کلمه ای بود که میخواستم از اعماق فلبم بگم؟

یا اجبار و فشاربخشی از قلبم که سرشار از مهر مادر و پدرم بود مجبورم کرد؟؟

یا اصرار مرتب پدر در حالی که من رو درآغوشش گرفته بود و ساعت ها از من

. میخواست که بگم بابا

چه صبور!!


kugznjjumhbh40z2pt60.gif

شایدم سکوت من خسته کننده شده بود

واقعا اگه اولین کلمه ای که من میگفتم چیزی بود غیر از این چه؟؟؟

اون موقع دوباره تشویق میشدم

یا محکوم میشدم

اونم بخاطر به زبان اوردن کلمه ای!!

و این آغاز محدود شدنم بود

یا شاید...

آغاز محدود کردن خودم

آغاز راه رفتن روی خطی بی خط و بی خطا

دوست داشتم به یاد بیارم که دقیقا اولین کلمه ای که خواستم

بگم ولی نگفتم چه بود؟

کلمه ای که مرا محکوم به فراموش کردنش کردن؟؟؟

شاید از اون زمان بود که باید و نباید هایم شروع شد؟

یا شایدم تربیت اجتماعی من

نمیدانم......

ولی یا این وجود پدر و مادرم و

پدران و مادرانم را دوست دارم

خوشحالم از اولین کلمه ای که به زبان اوردم.

شایدم قلبم مجبور میکنه.

 ولی کار خوبی میکنه



نوع مطلب : منحصر به نویسنده