تبلیغات
موفقیـتـی هــــا - " اعترافات یک عالم "
دنیای ما پر از فرداست...

" اعترافات یک عالم "

تاریخ:چهارشنبه 15 تیر 1390-12:57 ب.ظ

اعترافات یک عالم در لحظه ی مرگ.

عالم رو به حضار در مجلس کرد و گفت:

"می خواهم بگویم،که اگر یکبار دیگر میزیستم،دست به انجام چه کارها که نمی زدم و دست از انجام چه کارهایی که بر نمی داشتم.می خواهم بگویم که هیچ چیز را با احساس زیبای لمس گلبرگ های گل های زیبا معامله نمیکردم،که امروز به این یقین رسیده ام که مرگ احساس،تنها چیزیست که روح انسان را می میراند.می خواهم بگویم که نفرتم را از همه چیز و همه کس، بر روی یخ وجودم می نوشتم و خوبی های دیگران را بر لوح سنگی قلبم.آری قلب من در آن زمان از جنس سنگ خارار میشد،سخت و سفت و بی رحم.البته در از به یاد نبردن خوبی های دیگران.اگر یک بار دیگر می توانستم باشم،کاری می کردم که خورشید باشد و از بودن با من خوشحال.من از آن می ترسم که خسوف کار هر دقیقه ی خورشید باشد و یا شود.اگر یکبار دیگر می توانستم باشم کاری می کردم که " ترس " تنها در سیاهی شب و یا در ارتفاعات بلند بر من مستولی یابد،نه در رفتن و حرکت به سوی قله ای که می دانم که اگر به آن نرسم،ترس سراسر وجودم را فرا خواهد گرفت.من اگر یکبار دیگر می توانستم باشم همواره سعی می کردم که "باشم"،نه اینکه افتخارم این باشد که قبلا بوده ام،و یا اینکه بعدا خواهم بود.که من آموخته ام،زندگی تنها به باشم های من هدیه خواهد داد،نه به بودن در گذشته و یا خواهم بودن های من در آینده.من اگر یکبار دیگر بودم به شما،نه چه می گویم به " خودم" قول میدادم که "عشق "را تنها یک مقدمه ی زیبا و کوتاه و چند صفحه ای بدانم و بنامم.مقدمه ای که سعادت را به من ارزانی خواهد  داشت،البته نه در ماندن در آن،بلکه در گذر از آن و رسیدن به متن اصلی ایی که من آنرا دوست داشتن می نامم.اگر یکبار دیگر بودم،به همه می گفتم که سعادت در "حرکت" است نه در "رسیدن"،که من به همان اندازه که از " ترس" می ترسم،به همان اندازه و حتی بیشتر از رسیدن به مقصد واهمه دارم،چون معتقدم بزرگترین قالبی که شیطان در آن ظهور میابد،خوشی زود گذر و فریبنده ی " لحظه ی رسیدن" است،من اعتراف می کنم که در هیچ کجا به اندازه ی " وادی مشکلات و میدان سختی ها" نزدیکی خدا را به خود احساس نکرد ه ام. واین است تمام اعترافات یک انسان به گفته ی مردم عالم.

پیرمرد با گفتن این حرف با انگشت اشار ه ی دست راستش به خود اشاره کرد و پس مکثی کوتاه اینچنین ادامه داد:

"گفته هایی که هم اکنون برای من تنها یک گفته است و برای شما شنوندگان تنها یک شنیده و برای تمام خوانند گان تنها یه نوشته و کالبد بی روح و فاقد ارزش،و تنها روحی که می تواند زنده کننده ی این گفته ها و کالبد باشد،" عمل" است و بس.و به راستی روح واقعی در عمل نهفته است،که هر چیزی بدون آن "تنها یک وجود" می باشد.حال هر آنچه می خواهد باشد،چه گفته های یک حقیر مثل من باشد و یا حتی،موجودی توانا باشد با نام " انسان".

من می دانم که دیگر نمی توانم باشم،اما به شما می گوییم که با "عمل" به "دانسته های خود" کاری کنید که تا ابد دنیا مجبور باشد با تمام افتخار نام و یاد نیک شما را با خود به دوش بکشد،که به راستی سعادت تنها در همین چند کلمه خلاصه می شود

                                     " بودن در یاد و خاطره ی نیک مردم"