تبلیغات
موفقیـتـی هــــا - تنهایی را ستایش می کنم
دنیای ما پر از فرداست...

تنهایی را ستایش می کنم

نویسنده :آرمین سالم
تاریخ:دوشنبه 20 تیر 1390-01:04 ب.ظ

پنجشنبه را خانه دوستی بودم تا صبح. طرفهای ظهر آمدم خانه و دیدم 1 سالی می شود تنهایی جایی نرفته ام .اینقدر دور و برم از 12 ماه پیش  شلوغ بوده است که هیچ فرصتی برای با خویش بودن نداشته ام .
کوله ام را برداشته ام و به دریاچه آمده ام . الان هم نشسته ام کنار دکه کافه رازیانه و دارم می نویسم(گوشی) . این تنها بودن برایم خیلی دلچسب است . وقتی همراهت شادی است و مرد پشت بلند گو از زیبایی دریاچه برای گردشیها می گوید. فکر می کنم احتیاج این روزهای من تنهایی است . اتفاقاتی که افتاد و شاید اینجا هیچوقت چیزی راجع بهش ننویسم نشانم داد گم شدن در هجمه توده های انسانی کم کم سوقت می دهد به فراموشی به عادت روزمرگی و عقب را که نگاه می کنی می بینی چه عمری تلف کرده ای و دستت از هیچ پر شده است .
یکسالی که گذشت  بیشتر با آدمهایی که هیچ چیزی به تو افزوده نمی کنند و میبینی گم شدی در بیکاری و حواله کردن اهداف به آینده که نتیجه اش بهتر از این نمی شد باشد .
سالی که ده تا کتاب یا فیلم خوب نخواندم و ندیدم . خوشبختانه اینروزها خودم را جمع کرده ام دوباره روزی 100 صفحه کتاب می خوانم و حداقل یک فیلم میبینم .وقتم هم با دوستانی پر می کنم که سرشان به تنشان می ارزد . کمتر دچار روزمرگی و مشکلات روتین زندگی هستند . خاله زنک نیستند و همه چیزشان کشف روابط عجیب و غیر عادی  دوستانشان نیست .آدمهایی که از سلسله نیازهای مازلو حداقل توانسته اند روی خط سوم بایستند .
دوست واژه غریبی است از طرفی انقدر کلی شمول است که هر ادم دور و برت را شامل می شود و از طرفی دقیق که بخواهی ببینیش به چند نفر هم نمی رسد . تعداد دوست اگر از انگشتهای دست تجاوز کند همان ادمها به حریمت به شخصیتت تجاوز می کنند. تنهایی با همه خستگی ها و بی حوصلگی ها به پر کردن وقت با هر کسی شرف دارد . 
در شروع دوران دبیرستان با شدیدترین برخورد زندگی روبرو شدم . فهمیدم هر کسی به وقتش زالویی می شود و می چسبد به بیخ گردنت تا هر چه داری بمکد و برود .
یاد تنهایی پر هیاهو می افتم و خلقیاتی که باید بگذارم در دستگاه و خمیرش کنم که برود . برود تا مبادا روزی دوباره کار دستم بدهد . به قول امیر همه چیز تاریخ مصرف دارد از دوستی بگیر تا منش زندگی و چگونه بودن .
ساعت یک ربع به چهار است هوا هم از روزهای قبل بهتر شده و همین تنهایی و منظره دریاچه با همه ادمهای رنگ و وارنگش گه جلویم چشمم دارند اکسیژن حرام می کنند مرا بس است .